قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
262
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بالجمله پسر خود امير حسن را كه حاضر بود بخلوت خواسته استيشار نمود او گفت صلاح در آنست كه تمامى امرائيكه اعتمادى بر ايشان نيست برگيريم و بيكى از شاهزادگان جغتاى توسل جسته همگى خراسان و فارس و كرمان در حيطهء ضبط آريم و اگر خصم بر سر ما آيد بجان بكوشيم و الا بتدريج انتقام از او بكشيم امير چوپانرا كمال مراعات حقوق ولىنعمت از آن مانع آمده گفت نظم : باللّه ار بر من توان بستن بمسمار قضا * مثل اين بدسيرتى يا جنس اين بدگوهرى بعد از آن امرا را با خود متفق ساخت و لواى عزيمت بصوب عراق برافراخت و بعد از طى منازل و قطع مراحل چون بابراهيمآباد رى نزول كرد خبر هجوم و غلبه بمسامع عز و جلال رسيد چه در آنوقت هفتاد هزار سوار جرار در ظل رايت امير چوپان مجتمع بودند سلطانرا حيرت افزود و ميگفت نظم : هزار رنك برآرد زمانه و نبود * يكى چنان كه در آئينه تصور ماست و از سلطانيه كوچ فرموده سايهء سعادت قرين بر حدود قزوين انداخت چون بين الفئتين يكروزه راه بيش نماند بيكباره اكثر امرا و لشكريان چوپانيان از او برگشته به خدمت سلطان آمدند و در يك طرفة العين لشكرى چنانكه كوه از شكوه ايشان بستوه آمدى ويران شدند و امير چوپانرا بر بقيهء ايشان اعتماد نمانده فرار نمود بيت : چو تدبير اين كار بد كرده بود * گناه از كه داند كه خود كرده بود باميد آنكه چون ملك غياث الدين از تربيتيافتگان اوست به دو توسل جست و متعاقب فرمان بقتل امير چوپان و اتباع رسيده امير چوپان و پسرش جلو خان كه خواهرزادهء سلطان بود در محرم سنهء 763 ثلاث و ستين و سبعمأة به قصد ملك حق ناشناس بقتل آمدند . [ 457 - ترقى امير نوروز در خدمت غازان . ] 457 تمثيل چون امير نوروز را خدمات دشمنسوز دولتافروز بر ذمت سلطان ثابت بود لاجرم ترقى كرده ممالك به كف آنخديو نيك روز درآمده چنانچه شيوهء اهل زمانست جمعى خصوصا صدر جهان كه برأى او بر كنار شده بود در صدد استيصال او درآمده نامهاى چند مزورانه از زبان حاكم مصر نوشته در حين مستى در جيب برادرش حاجى بيك قيصر نام ملازم او نهاد و اينمعنى را با قبح وجهى بسلطان جهان غازان خان معروض داشت چون آنها ظاهر شد حكم باستيصال او و اقوام صادرشده شاه نويان با چند تومان لشكر بصوب خراسان روا نداشتند چون اين خبر غماندوز بامير نيشابور امير نوروز رسيد بدلگرمى آنكه ملك فخر الدين را از خاك برگرفته و خويش اوست به راه رفته بجوار او درآمد و چون قلعهء آنجا را محاصره كرد ملك بيوفا امير نوروز را گرفته به دو سپرد و او در بيست دويم ذيقعده سنهء 696 ست و تسعين و ستمأة ويرا بدست خود از ميان